Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers ** داليــــــــــــــــــــــــــــا **

** داليــــــــــــــــــــــــــــا **

من تمام هستي ام را دامني ميكنم تا تو سرت را بر آن نهي ...تمام روحم را آغوشي مي سازم تا تو در آن ازهراس بياسائي...تمام بودن خود را زانوئي ميكنم تا بر آن بخواب روي

یه لحظه متوجه شد که من یه کوچولو سرما خوردم :

- مامانی مگه مریض شدی ؟!!!

- فکر میکنم یه کوچولو سرما خوردم

- آخه چرا من که همیشه واست دعا می کنم !!

- الهی قربونت برم :*:* چی می گی ؟

- من همیشه می خونم :‌

با این دو دست کوچکم دست میبرم سوی خدا

با دل پاک و روشنم دعا کنم دعا دعا

دعا برای مادرم       دعا به شادی بابا

فدای دل پاک و مهربونت ، کاش قدر داشتنت و بیشتر می دونستم

نوشته شده در چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط نازی نظرات () |

گفتگوی دیشب قبل از خوابیدن :

- راستی مامان مگه نه اینکه قبل از خوابیدن باید شیر بخوریم ؟

- آره باید شیر بخوریم ولی قبل از مسواک زدن

- ولی من خیلی سردمه ،‌دلم یه چیز گرم می خوات !!!

- چه چیز گرمی دلت می خوات تا برات بیارم ؟

- تو اول بگو تو خونه چه چیز گرمی داریم !!! اصلا" تو خونه چیز گرم هست مگه؟؟؟؟

اینروزا مدام تکرار میکنه که حوصله ام تو خونه سر میره ، حتی 10 دقیقه بعد از اینکه از بیرون برگردیم خونه !!‌ و غر میزنه که شما بامن بازی نمی کنین ، من حوصله ام سر رفته و... درسته که به دلیل کمی وقت ، کم باهاش بازی می کنم ولی تمام تلاش خودم و می کنم که حتی وقتی در حال انجام کاری هستم اون کار و به شکل بازی انجام بدم و دالیا رو هم سرگرم کنم ولی بازم دختر من ناراضیه .

نوشته شده در دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط نازی نظرات () |

میگم : دالیا برو دستشویی دستت و بشور

میگه : تنهایی نمیرم میترسم !!!

میگم : برو در و واسه بابات بازکن

میگه : تو هم بیا می ترسم !!!

میگم : برو تو اتاقت بازی کن ،‌بخواب

میگه : می ترسم !!!

کمتر از دو ماه پیش دالیا بدون هیچ ترسی می رفت تو حیاط ، با دوستاش تو کوچه بازی می کرد و شب و روز واسش فرقی نداشت ، اما الان دیگه از ترسش هیچ کدوم از اون کارها رو نمیکنه ، میپرسم چی تو رو می ترسونه ؟ ... میگه گربه سیاه بیرون ، اگه منو ببینه می پره تو صورتم !!!

دیشب تو اتاق دراز کشیده بودم ، اومد پیشم و در و پشت سرش بست ، وقتی خواست بره بیرون از یه تیکه لباس گوشه اتاق بود ترسید !!!‌ اولش فکر کرد که گربه سیاه تو اتاق ِ !!! بعدش که متوجه شد اون لباس نه گربه بازهم حاضر نبود از کنارش رد شه .

شروعش از ترس های گذرا و کوچیک بود ، خیلی جدی نگرفتم و سعی نکردم در این رابطه خیلی حساس بشم تا موضوع و بی اهمیت جلوه بدم ، ولی کم کم بزرگ شد تا جایی که الان حتی اگه کنارم بخوانه ( که دیگه غالبا این کار و میکنه ) من باید چشام و باز بذارم و تو صورتش نگاه کنم تا خوابش ببره و خیلی از شبها با گریه و جیغ بیدار میشه ،‌خیلی خواب بد میبینه ، خیلی وقتا خواب گربه سیاه رو میبینه !!!

پنج شنبه دوستش ساناز خونه ما بود داشتیم با هم بازی می کردیم یهو ساناز گفت : خاله من قبلنا تواتاق خودم می خوابیدم ولی الان اصلا تو اتاقم نی خوابم ، آخه اتاقم پنجره داره و من از پنجره می ترسم !!! میگم مگه اتاق مامانی پنجره نداره ؟ ... چرا داره ولی من پیش مامانم می خوابم و دیگه از پنجره نمی ترسم .

یکی از عامل های تشدید ترس دالیا مهد کودک ِ اونم نه از طرف مربی ها ، از طرف هم سن و سالهاش . واسه هم از ترس هاشون صحبت میکنن و هر روز یه توهم جدید تو ذهن دالیا رشد میکنه .

نمیدونم چطور میتونم کمکش کنم ،‌ حتی اگه اقتضای سنش باشه و این دوره گذرا باشه ولی همین ترسیدنش باعث میشه خیلی وقتا از بازی هاش و موقعیتش لذت نبره .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط نازی نظرات () |

بدکوفتی بود این سرماخوردگی اونم از نوعی که مادر ودختر و با هم گرفتار بشنسبز ده روزی زندگیمون و مختل کرد و مجبوری ِ مجبوری  یه هفته تو خونه رست بودم چشمک میدونین اینقدر به محل کارم وابستگی دارم که نیم روزش هم سخت دور باشم از اینجا چه برسه به یه هفته دروغگو واسه همینه که امروز با ذوق و شوق فراوان حاضر شدم و کلی کار عقب مونده انجام دادم . دلم می خوات محل کارم و عوض کنم و یه کار بی دردسرتر داشته باشم یه جای خوبم پیشنهاد شد ولی رییس خان با جابجایی نیروی فعالش مخالفت نمودند . تا ببینیم چه شود .

تو این یه هفته مریضی خیلی عصبی شدم ، البته بماند که همیشه اعصاب در حال انفجار دارم ولی این بار خیلی زود از کوره در میرفتم ، طفلی دالیا گاهی از خودم بدم میومد اینقدر که گیر الکی بهش میدادم و سرش داد میکشیدم . خیلی دلم می خوات مهربونتر باشم باهاش ، کمتر عصبی بشم . مخصوصا اینکه اینروزا وقتی عصبی می شم حس میکنم فشارم میزنه بالا و تا یه ساعتی به سختی نفس میکشم .

تو بازی من فروشنده و دالیا مشتری :

- سلام آقا من آب میوه می خوام

- سلام چه آب میوه ای ؟

- از همون آب میوه ها که مزه عکس روشون و بدن !!!!

- آب سیب ، آب پرتقال چی دوست دارین ؟

- فرقی نمیکنه فقط طعمش خوب باشه ، مثل عکسش باشه !!!

نوشته شده در شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ توسط نازی نظرات () |

Design By : Night Melody